تبليغاتX
I HATE THIS WORLD

I HATE THIS WORLD

دوباره با هم خواهیم بود

هيچوقت گمان نميکردم که امروز درحال ترک کردنت باشم

تنهاي تنهايم و داشتن اين حس برايم عجيب نيست

دردنيايي به اين وسعت ايا عشق به ياد خواهد داشت که يک روز بين من و تو فاصله افتاد

اما هر دوي ما ميدانيم که.........

ما دوباره باهم خواهيم بود. ودراخرميفهميم که تمام اين ها رويايي بيش نبوده

ما دوباره با هم خواهيم بود

ترس هاي زيادي در ذهنم شناور گشته اند و گشته اند و فقط تو از ان خبر داري

هيچ کس حتي خواب راز هايي که ما ميتوانيم با هم کشف کنيم را هم نديده

من جهاني پيدا کرده ام که در ان عشق و نفرت .رويا و واقعيت و تاريکي و روشنايي با هم در تضادند

من جهاني پيدا کرده ام که عاشقان در ان بي دليل همديگر را دوست دارند

به هم نياز دارند.اما عشقشان به خاطر نيازشان نيست.

شايد اينبار قادر باشيم که اين دنياي بي ارزش و در هم شکسته يمان را پشت سر بگذاريم

و به خانه ي جديدمان عزيمت کنيم

من از اين جهان متنفرم چون در آن پر از تظاهر و دروغ است

من از اين جهان متنفرم چون بي تو هستم

چون تنها دليل زندگي من در اينجا تو بودي

کساني بين ما فاصله انداخته اند اما هر دوي ما ميدانيم........

ما دوباره باهم خواهيم بود. ودراخرميفهميم که تمام اين ها رويايي بيش نبوده

ما دوباره با هم خواهيم بود




فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 18:7  توسط DANTE  | 

بوووووووووووووووووووووووووووووووووس

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند

قاب عکس توست اما شیشه ی عمر من است

بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند

تار موی توست اما ریشه ی عمر من است



+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 17:31  توسط DANTE  | 

جهت اطلاع

بابا جون.........اقایون خانوما.مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن پــــــــــــسرم.دختر نیستم.

اســــــــــــــم مــــــــــــــــــــن مـــــــهــــــــــــدی اســـــــــــــت نه مهدیه.انقدر به من نگید مهدیه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 16:29  توسط DANTE  | 

بی احساس

سلام ببخشید که اینچند روز نبودم.اخه مسافرت بودم.اینم اپ جدید.در ضمن شعر از خودمه.یعنی خودم گفتم.

بی احساس تو بر لبان من بوسه زدی


من به هر زبان گفتم که تو در یاد منی


سخن احساسم برایت تکراری شد


قسمت من هم از این عشق شب تاری شد


که بگویم بسرایم من از این دل که شکست


ودر ان ساعت ها به انتظلرت بنشست


و ندید در روزگار نه شبی نه روزی


نه احساس نه عشق و نه دل دلسوزی.
+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 23:42  توسط DANTE  | 

عشق واقعی



عشق واقی یعنی کمرت زیر مشکلات خرد شه ولی اه نکشی و نذلری معشوقت بفهمه

عشق واقعی یعنی به خاطر خوشبختی اون هر کاری کنی حتی شکوندن غرور یا ترک کردنش

عشق واقعی یعنی ترس از جداییی.........ترس از تنهایی.......ترس از ......

هیچکدوم از ما عشق رو حس نکردیم.

عشق واقعی یعنی این عکس.....

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 14:59  توسط DANTE  | 

داستان چت

شدم با چت اسير و مبتلايش***شبا پيغام مي دادم  برايش

به من مي گفت هيجده ساله هستم***تو اسمت را بگو، من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد***ز دست عاشقي صد داد و بيداد

بگفت هاله ز موهاي کمندش***کمـــان ِابــروان ، قــد بلنــدش

بگفت چشمان من خيلي فريباست***ز صورت هم نگو البته زيباست


نديده عاشق زارش شدم من***اسيرش گشته بيمارش شدم من

ز بس هرشب به او چت مي نمودم***به او من کم کم عادت مي نمودم
در او ديدم تمام آرزوهام***که باشد همسر و اميد فردام

براي ديدنش بي تاب بودم***ز فکرش بي خور و بي خواب بودم

به خود گفتم که وقت آن رسيده***که بينم چهره ي آن نور ديده

به او گفتم که قصدم ديدن توست***زمان ديدن و بوييدن توست

ز رويارويي ام او طفره مي رفت***هراسان بود او از ديدنم سخت

خلاصه راضي اش کردم به اجبار***گرفتم روز بعدش وقت ديدار

رسيد از راه، وقت و روز موعود***زدم از خانه بيرون اندکي زود

چو ديدم چهره اش قلبم فرو ريخت***تو گويي اژدهايي بر من آويخت

به جاي هاله ي ناز و فريبا***بديدم زشت رويي بود آنجا

نديدم من اثر از قـــد رعنـــا***کمـــان ِابــرو و چشم فريبـــا

مسن تر بود او از مادر من***بشد صد خاک عالم بر سر من

ز ترس و وحشتم از هوش رفتم***از آن ماتم کده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم، ديدم که او نيست***دگر آن هاله ي بي چشم و رو نيست

به خود لعنت فرستادم که ديگر***نيابم با چت از بهر خود همسر

بگفتم سرگذشتم را به “شاعر”***به شعر آورد او هم آنچه بشنيد

که تا گيريد از آن درسي به عبرت***سرانجامي نـدارد قصّه ي چت
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 2:7  توسط DANTE  | 

فک و فامیل

- خاله

معناي لغوي : خواهر مادر

معناي استعاره اي : هر زني که با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد .

نقش سمبليک : يک خانم مهربان و دوست داشتني که خيلي شبيه مادر است و هميشه براي شما آبنبات و لباس مي خرد .

غذاي مورد علاقه : آش کشک.
ضرب المثل : خاله را ميخواهند براي درز ودوز و گرنه چه خاله چه يوز. خاله ام زائيده، خاله زام هو کشيده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمي شناسه. اگه خاله ام ريش داشت، آقا داييم بود .

زير شاخه ها : شوهر خاله: يک مرد مهربان که پيژامه مي پوشد و به ادبيات و شکار علاقه مند است. دختر خاله/پسر خاله: همبازي دوران کودکي که يا در بزرگسالي عاشقش مي شويد اما با يکي ديگه ازدواج مي کنيد يا باهاش ازدواج مي کنيد اما عاشق يکي ديگه هستيد .

مشاغل کاذب : خاله زنک بازي، خاله خانباجي .

چهره هاي معروف : خاله خرسه، خاله سوسکه.

داشتن يک خاله ي مجرد در کودکي از جمله نعمات خداوندي است .


?- عمه

معناي لغوي : خواهر پدر

معناي استعاره اي : هر زني که با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد/هر زني که مادر چشم ديدنش را نداشته باشد .

نقش سمبليک : به عهده گرفتن مسئوليت در موارد ذيل : ? – جواب همه ي حرف هاي بدي که ميزنيد . مثال : عمته … ? – جواب همه ي محبت هايي که مي کنيد. مثال: به درد عمه ات مي خوره … ?- توجيه کليه ي بيقوارگي ها/رفتارهاي نامتناسب شما (تنها براي دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتي . ? – خيلي چيزهاي بدِ ديگه. از ذکر مثال معذوريم …

غذاي مورد علاقه : شله زرد، سمنو .

ضرب المثل : ندارد (تخفيف به دليل تعدد در نقش هاي سمبليک ).

زير شاخه ها : شوهر عمه: يک مرد پولدار که سيبيل قيطاني دارد . پسرعمه/دخترعمه: همبازي دوران کودکي که در بزرگسالي حالتان را به هم مي زنند .

چهره هاي معروف : عمه ليلا .

ترجيع بند : دختر که رسيد به بيست، بايد به حالش گريست. (شما رو نمي دونم ولي من اينو از عمه ام مي شنوم نه از خاله ام !)

داشتن يک عمه که در توصيفات فوق صدق نکند جزو خوش شانسي هاي زندگي است .

? – دايي

معناي لغوي : برادر مادر

معناي استعاره اي : هر مردي که با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد/هر مردي که پتانسيل کتک خوردن توسط پدر را داشته باشد .

نقش سمبليک : يکي از معدود مرداني که هر چند به سياست علاقه مند است اما حس گرمي به شما مي دهد، هميشه حرفهايتان را مي فهمد و مي شود پيشش گريه کرد .

غذاي مورد علاقه: فسنجون .

ضرب المثل : عروس را که مادرش تعريف کنه، براي آقا داييش خوبه. اگه خاله ام ريش داشت آقا داييم بود .

زير شاخه ها : زن دايي: يک زن چاق و شاد که خيلي کدبانو است و جلوي مادر قپي مي آيد . پسردايي/دختردايي: همبازي دوران کودکي که در بزرگسالي مثل يک همرزم ساپورتتان مي کنند .

چهره هاي معروف : علي دايي، دايي جان ناپلئون .

ترجيع بند : همه چيز زير سر اين انگليساست .

سعي کنيد حتما حداقل يک دايي داشته باشيد .

? – عمو

معناي لغوي : برادر پدر

معناي استعاره اي : هر مردي که با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد .

نقش سمبليک : يکي از مرداني که شما هميشه بايد بهش بوس بدهيد و بعد برويد کارتون ببينيد تا او با پدر حرفهاي جدي بزند. يکي از مرداني که مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزي مي پزد و هميشه وقتي مي رود پدر ساکت شده، به فکر فرو مي رود .

غذاي مورد علاقه : قرمه سبزي، آبگوشت .

ضرب المثل : عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند .

زير شاخه ها : زن عمو : يک زن خوشگل که زياد به شما توجه نمي کند و خودش را براي مادر مي گيرد، دخترعمو/پسرعمو: همبازي دوران کودکي که اگر تا هجده-بيست سالگي دوام آورده باهاش ازدواج نکنيد خطر را از سر گذرانده ايد .

مشاغل کاذب : بازي در قصه هاي ايراني .

چهره هاي معروف : عمو زنجيرباف، عمو يادگار، عمو پورنگ .

داشتن يک عمو ي پولدار خيلي خوب است .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 1:52  توسط DANTE  | 

evanescence

اینم ادرس چند تا از عکس های شاخ عشقم  evanescence ضرر نمیکنید

http://losangeles.diarystar.com/images/evanescence1.JPG

http://www.lavinya.net/galeri/data/media/9/Evanescence.jpg

http://www.swotti.com/tmp/swotti/cacheZXZHBMVZY2VUY2U=RW50ZXJ0YWLUBWVUDC1NDXNPY0JHBMRZ/imgevanescence3.jpg

http://laugh-zone.persiangig.com/image/Evanescence%20-%20Missing.jpg

http://www.lyrics-songtexte.com/wp-content/plugins/hot-linked-image-cacher/upload/viax.cl/img/evanescence-0344.jpg

http://fxpaper.fatalsystem.com/images/wallpapers/music/evanescence/evanescence_2.jpg

http://gallery.iranproud.com/files/5/5/5/4/11_304012.jpg

http://blogs.dallasobserver.com/dc9/evanescence.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 16:51  توسط DANTE  | 

مجنون

مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کزد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 18:20  توسط DANTE  | 

تست خودشناسی...

 

1ــ فرض کنید شما مشخصه صورت کسی هستید، کدام قسمت از صورت او هستید؟

الف: چین و چروک

ب: لکه

ج: خال زیبایی

د: کک و مک

هــ : لبخند

 

2 ــ دوست دارید چه نوع پرنده‌ای باشید؟

الف: شباهنگ

ب: جغد

ج: عقاب

د: فلامینگو

هــ : پنگوئن

 

3 ــ کدام یک از آلات موسیقی را دوست دارید؟

الف: پیانو

ب: ویولن

ج: سازدهنی

د: گیتار

هــ : دف

 

4 ــ کدام یک از برنامه‌های تلویزیونی برای شما جالب‌تر است؟

الف: اخبار و برنامه‌های مستند

ب: فیلم‌های درام و زندگینامه

ج: هیجانی و پلیسی

د: عشقی و ماجرایی

هــ : کمدی و کارتون

 

5 ــ کدام یک از بازی‌های شهر بازی را بیشتر دوست دارید؟

الف: ترن‌های هوایی سریع‌السیر

ب: قطار یا قایق

ج: نمایش و اجرای کمدی

د: چرخ و فلک و وسایلی که سریع می‌چرخند

هــ : هیچ کدام، من از شهربازی متنفرم

 

6 ــ آیـا شـمـا بـه اشـتـبـاهـات خـودتـان می‌خندید؟

الف: هرگز

ب: بندرت

ج: برخی مواقع

د: معمولا

هــ : همیشه

 

 

 

7 ــ اگـر دوسـت شـمـا سـر بـه سرتان گذاشت،چه عکس‌العملی نشان می‌دهید؟

 الف: عصبانی می‌شوید

ب: ناراحت می‌شوید

ج: برایتان جالب است

د: تلافی می‌کنید

هــ : چندین برابر تلافی می‌کنید

 

8 ــ اولین چیزی که صبح موقع بیدار شدن به فکرتان خطور می‌کند،چیست؟

الف: کار یا تحصیل

ب: مشکلات زندگی

ج: صبحانه

د: روزی که در پیش دارید

هــ : کاری که تا شب انجام خواهید داد

 

9 ــ در زندگیتان چه شعاری دارید؟

الف: وقت طلاست

ب: سحرخیز باش تا کامروا باشی

ج: آنچه برای خود می‌پسندی، برای دیگران هم بپسند

د: زندگی کن و به دیگران هم اجازه زندگی کردن بده

هــ : بی‌خیال باش، هرچه باداباد

 

10 ــ آیا به حیوانات علاقه‌مندید؟

الف: اصلا

ب: تعداد کمی از حیوانات

ج: برخی از حیوانات

د: بیشتر حیوانات

هــ : تمام حیوانات

 

11 ــ شما لبخند می‌زنید؟

الف: هرگز

ب: بندرت

ج: گاهی اوقات

د: اغلب

هــ : آنقدر زیاد که برخی فکر می‌کنند دیوانه هستم

 

12 ــ نظر دیگران راجع به شما اغلب کدام مورد است؟

الف: بی‌رحم

ب: سرد و بی‌احساس

ج: زیبا

د: دوست‌داشتنی

هــ : خوشگذران

 

13 ــ شما احساس عشق و قدردانی خود را نشان می‌دهید؟

الف: هرگز

ب: بندرت

ج: گاهی

د: اغلب

هــ : حداکثر تا جایی که امکان دارد

 

14 ــ شما اعتقاد دارید که برای شاداب بودن باید ساعاتی از روز را منحصرا صرف خودتان کنید؟

 

الف: اصلا

ب: احتمالا نه

ج: گاهی

د: بله

هــ : البته، تا جایی که امکان دارد به خودتان می‌رسید

 

15 ــ آیا زندگی شما با برنامه‌ریزی پیش می‌رود؟

الـــف: مــن حـتــی در تـعـطـیــلات هــم برنامه‌ریزی می‌کنم

ب: همیشه برنامه‌ریزی می‌کنم

ج: بستگی به روز هفته دارد

د: درصورت امکان اجازه می‌دهم که خودش پیش آید

هــ : همیشه بدون برنامه‌ریزی روزها را طی می‌کنم

 

 

حال امتیازات کنار گزینه‌هایی را که انتخاب کرده‌اید،جمع کنید.

گزینه الف1 امتیار،گزینه ب 2 امتیاز،گزینه ج 3 امتیاز،گزینه د 4 امتیاز و گزینه هــ 5 امتیاز دارد.سپس امتیازات خودتان از 15 سوال تست را مطابق با متن‌های زیر مقایسه کنید.

 

* اگر امتیاز شما بین یک تا 20 باشد:

بدین معنی است که شما سوسن سفید هستید.مردم شما را به خاطر پشتکارتان،ازجــــان و دل مــــایــــه گــــذاشــتــــن‌تــــان و مـوفـقـیـت‌هـایـتـان تقدیر می‌کنند.اهداف مشخصی دارید و فکرتان بر کارتان متمرکز است.احتمالا فرزند اول خانواده هستید.احساستان را بسختی ابراز می‌کنید. یکی از مهم‌ترین نگرانی‌های شما این است که چگونه در برابر افراد مختلف ظاهر شوید.اندیشه‌هایتان کمی متمایل به بدبینی است.اعتماد به نفس دارید ولی در باطن گاهی به خود اعتماد ندارید.قادرهستید که هدفی تعیین کنید و به آن برسید.بعضی مواقع دنیا را با دیدی باریک‌بین می‌نگرید.احساس می‌کنید که وقت کمی برای رسیدن به آرزوهایتان دارید.مواظب باشید جدی بودنتان شما را از دنیای اطراف دور نکند.خونسرد باشید و از زندگیتان لذت ببرید.کارهایی انجام دهید کـه از آنـهـا لـذت مـی‌برید.با انجام این دستورات قوه خلاقیت‌تان شکوفا می‌شود.سعی کنید که بیشتر بخندید و با دیگران در تماس باشید.

 

 

 

اگر امتیاز شما بین 21 تا 54 باشد:

بدین معنی است که شما یک گل رز هستید.کمی تیغ دارید ولی زیبایی‌های بسیاری دارید.حس شوخ‌طبعی دارید ولی از شنیدن جوک لذت می‌برید.احتمالا فرزند وسط خانواده هستید.مردم دوست دارند دوروبر شما باشند.خونگرم هستید.دوستان صمیمی بسیاری دارید.زندگی را بـا دیـد واقـع‌بـیـنـانـه می‌نگرید.آگاهید که زندگی از خوبی‌ها و بدی‌ها تشکیل شده است.قادرید شانس خودتان را با توجه به سـرمـایـه‌هـایـی کـه داریـد،امـتـحـان کـنید.سختکوش هستید و به اهدافتان پایبندید.دوست دارید خودتان باشید و این مساله به شما اعتماد به نفس می‌دهد. مشکل‌ترین مساله در زندگیتان یکنواخت بودن مسائل است.یکنواختی در هر مساله‌ای شما را آزار می‌دهد و باعث کسل شدن روحیه شما می‌شود.

به شما پیشنهاد می‌گردد که افق دیدتان را وسیع‌تر کنید.مسائل جدیدی را تجربه و کشف کنید.آن‌گاه متعجب خواهید شد که چه نتایج زیبایی به دست آورده‌اید و مهم‌تر از همه این‌که فراموش نکنید که در همه چیز دنبال زیبایی بگردید مخصوصا در خودتان.

 

 

 

اگر امتیاز شما بین 55 تا 75 باشد:

بـدیـن مـعـنـی اسـت که شما یک گل آفتابگردان هستید در بستری از گل‌های رز.یک ویژگی بارز در شما وجود دارد که باعث گرمادهی به دیگران و جلوه‌گری شــمـــا مـــی‌شـــود.مــمــکـــن اســـت شــمــا کوچک‌ترین فرزند خانواده یا تنها فرزند باشید. در وقت لازم جدی هستید، ولی دوستانتان شما را به عنوان یک شخص شوخ‌طبع می‌شناسند.از گفتن جوک لذت می‌برید.گاهی شیطنت می‌کنید.مایلید که با افراد جدید و جالبی در زندگیتان آشنا شوید.با افرادی که هیچ وقت نمی‌خندند،راحت نیستید.دید مثبتی به زندگی دارید.در همه چیز به دنبال خوبی‌ها هستید.بیدی نـیـسـتـیـد کـه بـا هـر بـادی بـلـرزید.گرم،دوست‌داشتنی،باوفا و اجتماعی هستید و هر کدام از این صفات می‌تواند دلیلی برای خوب بودن شما باشد.انرژی نامحدودی دارید ولی انگیزه‌تان کم است.برای شما مشکل است که فقط روی یک کار متمرکز شوید. به شما پیشنهاد می‌گردد که اجازه دهید مردم روی جدی شما را هم ببینند.همان‌طور که چهره شاد شما را می‌بینند. در این صورت می‌خواهند که همیشه با شما بـاشـنـد.بـه احـسـاسـات دیـگـران احـتـرام بگذارید.از این شاخه به آن شاخه نپرید و کاری را که دوست دارید،انتخاب کنید و تا پایان آن را انجام دهید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 16:5  توسط DANTE  | 

15قانون برای زن ذلیل بودن

براي اينكه زن‌ذليل خوبي باشيم كافي است به 15 قانون زير كه ساخته و پرداخته ذهن زنان است، توجه نموده و آنها را به دقت رعايت كنيم.


1-زن، هميشه قوانين را وضع نموده و تصويب كند 
2-قوانين ممكن است بدون اطلاع قبلي تغيير كند 
3-امكان ندارد مردي تمام قوانين را بداند
4-چنانچه زن شك ببرد كه مرد تمام يا برخي از قوانين را مي‌داند، مي‌تواند بلافاصله قوانين را تغيير دهد 
5-زن هرگز اشتباه نمي‌كند 
6-چنانچه به نظر آيد كه زن در اشتباه است، علت آن است كه مرد حرفي بيجا و اشتباه بر زبان آورده يا كاري اشتباه كرده كه باعث سوء تفاهمي آشكار و در نتيجه، اشتباه زن شده است 
7-چنانچه مورد بالا اتفاق افتاد، مرد بايد بلافاصله معذرت بخواهد، چرا كه او باعث سوء تفاهم شده است
8-زن مي‌تواند هر زمان كه اراده كند، تصميم خود را عوض كند 
9-مرد هرگز نبايد بدون رضايت صريح زن، تصميم خود را عوض كند
10-زن حق دارد در هر زمان عصباني يا مشوش باشد 
11-مرد بايد در تمامي اوقات آرام باشد، مگر اينكه زن از او بخواهد عصباني شود 
12-زن ممكن است از مرد بخواهد كه عصباني باشد يا عصباني نباشد، اما تحت هيچ شرايطي نبايد او را از نيت خود آگاه سازد 
13-مرد مكلف است، در تمامي اوقات ذهن زن را بخواند
14-در تمامي اوقات و در هر زمان و مكان آنچه مهم است اين است كه منظور زن چه بود، نه اينكه چه گفت.
15-چنانچه مرد هر زمان که تصور ميکند درست ميگويد کافي است به بند 5 مراجعه نمايد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 15:57  توسط DANTE  | 

حقیقت دانشگاه از نظر من

اگر از پسرهاي پشت كنكور بپرسيد براي چه مي‌خواهند به دانشگاه بروند جواب حقيقي آنها اين خواهد بود: دختربازي .


اگر از دخترها بپرسيد: میگویند براي انتخاب شوهر .


حالا تكليف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون را مي‌فرستند دانشگاه كه مثلا درس بخونه.

ميدونيد توي محيط دانشگاه چه خبره؟ نه؟ پس اينو بخونيد:



* سري به يكي ازخانه هاي دانشجويي پسرها ميزنيم. سه پسر در گوشه اي مشغول پاستور بازي هستند و حسابي جر ميزنند. آنقدر حواسشان پرت است كه يادشان رفته غذا بالاي اجاق داردمي‌سوزد.


* حال سري به خوابگاه دخترها ميزنيم. سه دختر ساعت 12 شب ملحفه‌ها را به هم گره زده‌اند و ازپنجره‌ي اطاق مشغول كشيدن پسري به اطاق خودشان كه طبقه دوم است هستند. ناگهان صداي آژير پليس كه از آن نزديكي مي‌گذرد مي‌آيد و دخترها از ترس ملحفه ها را ول مي‌كنند. پليس به طرف او مي‌آيد و چند روز بعد به پسرك مي‌گويد ما اصلا شما را نديده بوديم.


* سري به يكي از كافي شاپهاي اطراف دانشگاه ميزنيم. يك پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتي پسره با دادن قول ازدواج كردن دختره رو خر میکنه و شروع میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتي هم از هم جدا مي‌شوند نه كك اين ميگزه نه اون.


* سر يكي از كلاسهاي درس هستيم 4 پسر پشت سر دختري نشسته‌اند و با تلاش زياد طوريكه نه دختره و استاد و نه بقيه دانشجويان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوي دختره مي نويسند (من خرهستم).


* ماه رمضونه دانشجویان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آنها مي‌سوزه و براي آنها سوپ مياره.

پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفي از ظروف خودشان خالي مي‌كنند و براي دخترهاي دانشجوي همسايه مي‌برند كه بله، اينو ما پختيم. دخترها فكر مي‌كنند كه اينها ديگه آدم شده‌اند و با تعارف سوپ را مي‌گيرند. غافل از اينكه پسرها...


حقيقت اصلي دانشگاه اينه !!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 3:8  توسط DANTE  | 

نامه ای جالب

اين نامه رو كسي نوشته كه صبح تا شب جلوي تلويزيون بوده وتنها سرگرميش هم اين بوده كه بشينه و تبليغات قشنگ تلويزيون رو از اول تا آخر نگاه كنه .خودتون بخونين عاقبت چنين آدمي چي مي شه سلام سلامي كه گرماي آن از مهياگاز و كيفيت سينجرگاز و نوع آوري نيك كالا با ضمانت 5 ساله اميدوارم صميمانه بوسه مرا پذيرا باشي و آنرا با چسب دوقلوي 5 دقيقه اي جلاسنج به لبانت بچسباني. امشب با تمام غمهايم كنار مهيا گاز نشسته ام و با خودكار بل اين نامه را مي نويسم زيرا اين نام نيك است كه مي ماند، هنگامي كه از من جدا شدي و آن نگاه سرد را از من گذراندي اين فقط ضد يخ كاسپين بود كه پيكر يخ زده ام را آب كرد و اين بيمه آسيا و ايران بود كه آسايشم را فراهم كرد، همانطوركه نياز امروز پشتوانه فردا است بايد اعتراف كنم كه نگاهت اثر عجيبي بر كاست دنا و طه بر جا گذاشته. دلم مي خواهد بر قله بينالود سفر كنيم و در لابلاي كوه هاي سر به فلك كشيده بهانه نمكي بخوريم. بيا تا راه سخت و طاقت فرساي زندگي را با پژو پرشياي جديد كه افتخار ملي است آغاز كنيم و با روغن ترمزهاي سپهر و فومن شيمي آسوده خاطر سفر كنيم. بيا تا پيچهاي زندگي را با ابزار مهدي باز كنيم و عشقمان را با ساختمان از پيش ساخته شده ي بانك مسكن بهتر آغاز كنيم و سقفش را ايزوگام شرق كنيم. و آن را با كاغذ ديواري نائين زينت دهيم و مانند خانه سبز همه اش را سبز كنيم و اتاقهايش را با فرش محتشم كاشان و ستاره كوير يزد رنگين كمان كنيم بيا تا دلهاي سوخته مان را با كرم ضد آفتاب ب ب ك مرهم بگذاريم، بيا روزهايمان را با خمير دندان داروگر 2 كه حاوي فلورايد است آغاز كنيم و عشقمان را با صداي بلند از دل دوو پخش جديد پارس پخش كنيم و اشكمان را با دستمال كاذغي نرمه پاك كنيم.بيا تا دست در دست هم دهيم به مهر ميهن خويش را كنيم آباد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 3:3  توسط DANTE  | 

سیر تکاملی دختر ها و پسر ها

سير تکامل آقا پسرها

سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه خودشون بدشون مي ياد
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن ... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابي گوش ميدن
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم

سير تکامل دختر خانمها


سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن ... خوبم مرسي ... حالا ميگن مرسي خوبم
سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزي
سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ... شوخي هم ندارن
سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ... مي دونم
سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه
سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد... هر کن ميخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 3:0  توسط DANTE  | 

تفاوت دختر ها و پسر ها در درست کردن نیمرو

پسرها

توي ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن


دخترها

توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
توي ماهيتابه روغن ميريزن
توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
چند تا فحش ميدن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد!
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
سريع برميگردن توي آشپزخونه
تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 2:50  توسط DANTE  | 

فرق حمام کردن پسر ها و دختر ها

يك دختر در حمام
ساعت ? بعد از ظهر
1ـ لباساشو رو درمياره? رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره
2ـ در حموم رو از تو قفل ميكنه? جلوي آيينه مي ايسته? شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو? ميده بيرون و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش
3ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت?مو? بدن? كف پا و ... رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان
4ـ موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده? پرپشت كننده? براق كننده و...ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده
5ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره
6ـ نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ?? ميشماره
7ـ سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه
8ـ خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي ميكنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد يه تيغ بر ميداره و يا علي. آي
9ـ موهاش رو حسابي مي چلونه? حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز ميكنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده? احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته
10ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده
11ـ تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي تربيت
12ـ حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسيون چرب ميكنه
13- چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه
14ـ 90 دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه

يك پسر در حمام
1ـ همون طور كه رو تخت نشسته ? لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق
2ـ نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم
3ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ? فيگور راست? نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره? (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)مامان 4ونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه
4ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز? آبي? بنفش
5ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره
6ـ با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون
7ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره
8ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا
9ـ دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده? آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش
10ـ چاه حموم رو هدف گيري ميكنه و ميشاشه توش
11ـ از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه
12ـ حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق
13ـ حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ? دقيقه اي لباس مي پوشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 2:44  توسط DANTE  | 

شباهت دختر ها و پسر های ایرونی

1 _هر دو تاشون فکر مي کنن جامعه درکشون نمي کنه.

2-به دو تاشون اگر رو بدي سوارت ميشن

3-هر دوشون مي تونن 200.000 تومان رو در 2 ساعت خرج کنند.

4-هردوتاشون با والدينشون دعوا و درگيري دارند.

5- مهمترين ويژگي هر دوتاشون تغیير شخصيتشونه.

6-دو تا شون در ظاهر دشمن خوني جنس مخالف هستند اما در باطن دلشون واسه جنس مخالف غش و ضعف ميره.

7-دو تاشون از دروغ متنفرن اما هيچ وقت حرف راست نمي زنند!

8-دو تا شون تا سن 20 سالگي 3 بار عاشق ميشن و در عشق شکست مي خورند! از 20 به بعد هم تو رويا سير ميکنن و تو 40 سالگی که از رويا بيرون مي آيند مي بينن اطرافشون 5-6 تا بچه و بدبختي و بي پولي و ... هستش واسه همين اين دفعه ميرن تو کما و سکته ميزنند!!!

9-وقتي با يه پسر يا دختر ايروني قرار ميزاري بايد 2 ساعت ديرتر به محل قرار بري تا علف زير پات جوانه نزنه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 2:38  توسط DANTE  | 

2 لطیفه از ملا نصرالدین

ملانصرالدين داشت سخنراني مي کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برايش روشن مي شود. ناگهان در ميان جمعيت ، زن خود را ديد. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش.


ملا در اتاقش نشسته بود كه مگسي مزاحم استراحتش مي شود، مگس را مي گيرد و يك بالش را مي كند. مگس كمي مي پرد دوباره مگس را مي گيرد و بال ديگرش را هم مي كند. او مي گويد: بپر ولي مگس نمي پرد. به خود مي گويد: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بكنيد گوش او كر مي شود!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 2:34  توسط DANTE  | 

دعای پسرها و دختر های مجرد

 دعاي دختر مجرد:اللهم عجل في ازدواجنا و تکميل ديننا وارزقنا زوجا الذي رفيعا مدرکا و رشيدا قدا و مالا کثيرا و بيتا مستقلا و سياره البرشيا 

دعاي پسر مجرد: اللهم ارزقنا حوريا تک دانه و کم توقعا و والدينها رو به موتا و جهيزيتها کامله و کدبانوا في اامور المنزل و تسليما لخشمنا و خدمت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 2:30  توسط DANTE  | 

داستان زيباي سگ و قصاب




قصاب با ديدن سگي که به طرف مغازه اش نزديک مي شد حرکتي کرد که دورش کند اما کاغذي را در دهان سگ ديد .کاغذ را گرفت.روي کاغذ نوشته بود" لطفا 12 سوسيس و يک ران گوشت بدين" . 10 دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسيس و گوشت را در کيسه و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کيسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفي وقت بستن مغازه بود تعطيل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خيابان حرکت کرد تا به محل خط کشي رسيد . با حوصله ايستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خيابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ايستگاه اتوبوس رسيد نگاهي به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ايستاد .قصاب متحير از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوي اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ايستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدي امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالي که دهانش از حيرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بيرون را تماشا مي کرد .پس از چند خيابان سگ روي پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ايستاد و سگ با کيسه پياده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خيابان حرکت کرد تا به خانه اي رسيد .گوشت را روي پله گذاشت و کمي عقب رفت و خودش را به در کوبيد .اينکار را بازم تکرار کرد اما کسي در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روي ديواري باريک پريد و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پايين پريد و به پشت در برگشت.
مردي در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبيه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزديک شد و داد زد :چه کار مي کني ديوانه؟ اين سگ يه نابغه است .اين باهوش ترين سگي هست که من تا بحال ديدم.
مرد نگاهي به قصاب کرد و گقت:تو به اين ميگي باهوش ؟اين دومين بار تو اين هفته است که اين احمق کليدش را فراموش مي کنه !!!


نتيجه اخلاقي :
اول اينکه مردم هرگز از چيزهايي که دارند راضي نخواهند بود.
دوم اينکه چيزي که شما انرا بي ارزش مي دانيد بطور قطع براي کساني ديگر ارزشمند و غنيمت است .
سوم اينکه بدانيم دنيا پر از اين تناقضات است.
پس سعي کنيم ارزش واقعي هر چيزي را درک کنيم و مهمتر اينکه قدر داشته هاي مان را بداني
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 2:26  توسط DANTE  | 

راهب ها

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند . لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت. 

از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود . 

یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد . سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .

راهبها به راهشان ادامه دادند . اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : " مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ " 
و ادامه داد : " تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ " 
راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد و جواب داد : " من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟ ! " 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 2:6  توسط DANTE  | 

جاشوا بل

 در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد. چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند. در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت. هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد. جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون،برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود. این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.                                                                                                               نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟ یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد، اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم، چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 1:45  توسط DANTE  | 

راز موفقیت

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست؟ سقراط به او گفت: "فردا به كنار نهر آب بیا تا ‌راز موفقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت. سقراط از او خواست كه دنبالش به راه بیفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسیدند و ‌به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانه آنها رسید. ‌ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا سقراط آنقدر ‌قوی بود كه او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند كه رنگش به كبودی گرایید و بالاخره توانست خود را ‌خلاصی بخشد. ‌همین كه به روی آب آمد، اولین كاری كه كرد آن بود كه نفسی بس عمیق كشید و هوا را به اعماق ریه‌اش فرو فرستاد. سقراط از او پرسید "زیر آب چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا." ‌سقراط گفت: "هر زمان كه به همین میزان كه اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، ‌تلاش خواهی كرد كه آن را به دست بیاوری؛ موفقیت راز دیگری ندارد".
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 1:41  توسط DANTE  | 

انیشتین و راننده اش


انيشتين برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انيشتين در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انيشتين سخنرانی کند چرا که انيشتين تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انيشتين قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت. به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انيشتين درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 1:39  توسط DANTE  | 

بازمانده

تنها بازمانده يك كشتي شكسته ، توسط جريان آب به جزيره اي دور افتاده برده شد ، او با بيقراري به درگاه خداوند دعا مي كرد تا اورا نجات بخشد ، او ساعت ها به اقيانوس چشم مي دوخت ، تا شايد نشاني از كمك بيايد اما هيچ چيز به چشم نمي آمد .

سرآخر نا اميد شد و تصميم گرفت كلبه اي كوچك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد. روزي پس از آنكه از جستجوي غذا بازگشت ، خانه را در آتش يافت ، دود به آسمان رفته بود ، بدترين چيز ممكن رخ داده بود.

او عصباني و اندوهگين فرياد زد: " خدايا چگونه توانستي با من چنين كني ؟ "

صبح روز بعد او با صداي يك كشتي كه به جزيره نزديك مي شد از خواب برخاست ، آن
كشتي مي آمد تا او را نجات دهد .

مرد از نجات دهندگان پرسيد : " چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم ؟ "

آنها در جواب گفتند : " ما علامت دودي را كه فرستادي ، ديديم . "
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 1:36  توسط DANTE  | 

فرصت را از دست ندهید

 مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد... اما.........گاو دم نداشت!!!! زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی..
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 1:34  توسط DANTE  | 

بهشت و جهنم

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 1:29  توسط DANTE  | 

دکتر و پیرمرد

یه مرد ۸۰ ساله میره پیش دكترش برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر میكنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف كنم. من یه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نمیده. یه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور كه میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شكارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ كشته میشه و میفته روی زمین!
پیرمرد با حیرت میگه: این امكان نداره! حتما” یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دكتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا” منظور منم همین بود!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت در مورد چیزی كه مطمئن نیستی نتیجهء كار خودته ادعا نداشته باش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 1:28  توسط DANTE  | 

پیر مرد و لنگه کفش

پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت ...
به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد و مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند .
ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت !

همه تعجب کردند!
پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد.



: کار پیرمرد، یک نوع بیرون نگری است.
 : اگر ما انسان ها زندگی را از بیرون بنگریم به نتایج عالی می رسیم.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 1:22  توسط DANTE  |